باران می آید...


باران میبارید ...

مرد چتر خود را گشود .

پسرک پنجره را بست .

دخترک زیر باران رقصید .

شاعری باران را شعر سرود .

من باران را ...

 

 

 دانه ای گندم اما جوانه زد .

و من در این حیرت که چرا در این میان ، تنها گندم باران را فهمید ... ؟

 

باخودم میگویم پس چه فرقیست میان بشر و گیاه ؟

من باران را مینگارم . سالهاست که مینگارم . تنها مینگارم ...

 

حال میفهمم که از چه روی کافران در قیامت نفسشان آرزو میکنند که کاش خاک بودند ...

 

...

هارپو ؛ 

تاکی سرگرم سرودنی ؟ 

کافر مباش

باران می آید ... 

 

 

/ 1 نظر / 22 بازدید